جمعه 13 اسفند 1389
محمد در آغوش پدرش چنان پرنده ای بیمناک آشیان دارد از بیم دوزخ اسمان. آه ای پدر پنهانم کن؛پنهان بال های من در برابر این طوفان ناتوان است،ناتوان در برابر این تیرگی و آن ها که در بالا در پروازند. محمد فرشته ی بی پناهی است، نزدیک به تفنگ صیادی سنگ دل ، چهره اش روشن است،چونان خورشید قلبش سرخ و روشن است چونان سیب صیادش می تواند به شکارش دیگر گونه ای بیندیشد؛ با خود بگوید: (اکنون اورا رها می کنم ، تا آن گاه که بتواند فلستطینش را بی غلط تلفظ کند... و فردا چون سر کشی کند، محمد درویشی شاعر فلسطینی
او در سایه ی خود تنهاست
شکارش می کنم..)